محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1642

تاريخ الطبرى ( فارسي )

حركت كرد معنى بن حارثهء با سلمى دختر خصفه تيمى ، تيم اللات ، با وصيت مثنى پيش سعد آمد و چنان شده بود كه مثنى وصيت كرده بود و گفته بودشان كه وصيت او را با شتاب به زرود ، پيش سعد برند اما فراغت اين كار نيافته بودند و كار قابوس بن قابوس بن منذر آنها را از رفتن باز داشته بود . و قصه چنان بود كه ازاذمرد پسر آزاذبه قابوس را سوى قادسيه فرستاد و گفت : « عربان را دعوت كن و سالارى كسانى كه دعوت ترا بپذيرند با تو باشد و چنان باش كه پدرانت بوده‌اند . » قابوس در قادسيه مقر گرفت و به قبيلهء بكر بن وايل نامه نوشت چنان كه نعمان مىنوشته بود و تحبيب و تهديد كرد . و چون معنى خبر يافت از ذى قار با شتاب بيامد و شبانگاه بر قابوس تاخت و او را با همه كسانش از پاى در آورد ، آنگاه سوى ذو قار برگشت و از آنجا همراه سلمى سوى سعد رفتند و در شراف پيش وى رسيدند و وصيت و راى مثنى بن حارثه را به او دادند كه در آن گفته بود راى وى اينست كه وقتى سپاه آماده شد با دشمن خود و دشمن مسلمانان يعنى پارسيان در خاك آنها جنگ نيندازد بلكه بر كنارهء سرزمين آنها در نزديكترين سنگستان به ديار عرب و نزديكترين صحرا به ديار عجم جنگ اندازد و اگر خدا مسلمانان را بر آنها فيروزى داد به جاهاى ديگر توانند رسيد و اگر كار صورت ديگر داشت راه خويش را بهتر دانند و در ديار عرب دليرتر توانند رفت تا خدا فرصت حمله به دشمن پيش آرد . و چون راى و وصيت مثنى به سعد رسيد بر او رحمت فرستاد و معنى را به جاى وى گماشت و سفارش كرد با خاندان وى نيكى كند و سلمى را خواستگارى كرد و به زنى گرفت و با وى زفاف كرد . جزو دسته هاى سپاه هفتاد و چند كس از جنگاوران بدر بودند و سيصد و ده و چند كس از آنها كه صحبت پيمبر دريافته بودند تا بيعت رضوان يا جلوتر . و سيصد كس از